تبليغاتX
برای تو می نویسم برای تو محبوبم M


برای تو می نویسم برای تو محبوبم M

دو خط موازی حتی با فاصله های اندک که میانشان باشد هرگز به هم نمی رسند من و تو حکایت همان دو خطیم....

 

باید سردر این وبلاگو عوضش کنی... باید بنویسی:

 

دیگه برای تو نمی‌نویسم ....


.... برای تو نامحبوبم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:16 توسط ستاره ی تو| |

ای وبلاگ، ای یادگار،‌ ای زندگی،‌ ای نشانه دوست، ای بوی آشنا.... نفس بکش

نفس بکش نفس بکش......

اینجا نفس غنیمته.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:35 توسط ستاره ی تو| |

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست

فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

تموم لحظه‏ های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست

خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیرم اما

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم

داره رو دست ما می ‏میره این عشق

تموم لحظه‏ های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست

خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

 

 

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست

فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست

فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:31 توسط ستاره ی تو| |

امون امون بده امون بده          فقط یه بار امون بده

گناه نمی‌شه مهلتی به من بدی ... بزرگوار.... امون بده....

این یه خط  رو نوشتم که فقط نوشته باشم.... که وبلاگمون زنده باشه.... زنده.... نفس بکشه ....

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:32 توسط ستاره ی تو| |

دیوونه ........................واقعا شوکه شدم

اشکم و در آوردی...........................

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:50 توسط ستاره ی تو| |

سال نو مبارک

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

به نظرت تا کی من خودم باید توی وبلاگت نظر بدم تا وبلاگ گذشته هامون نره تا گورستان وبلاگای مرده....

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:36 توسط ستاره ی تو| |

طبق روال این چند سال و طبق روال هر روز ، امروز هم اومدم تا به وبلاگامون سرکشی کنم. بماند که مثل همیشه سوت و کور بود. آخرین مطلب وبلاگ در شهریور پست شده بود. توی سال هشتاد و هفت فقط و فقط دو بار مطلب پست شده که یکی‌شو خودم نوشتم. یعنی چی؟ یعنی اینکه تو هیچ مطلبی ننوشتی. مهم نیست. ولی من نمی‌ذارم که وبلاگت از بین بره و بره تو زباله‌دونی وبلاگا. من می‌نویسم.... تا وقتی که بتونم می‌نویسم..... تو می‌خوای ببین می‌خوای نبین.... می‌خوای بنویس...می‌خوای ننویس.... من نمی‌ذارم آخرین بقایای خاطرات قشنگ گذشتم از بین برن..... به قول قدیما (آندرستند؟!!!!)
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:52 توسط ستاره ی تو| |

کجایی..... اینجا هم که دیگه مطلب نمی نویسی؟ نکنه جای دیگه وبلاگ داری و من خبر ندارم!!!!

خیلی وقته برای تو تنگ شده          قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

امروز ۲۸ آبان هشتاد و هفته. خیلی وقته ازت بی خبرم. وبلاگتم خرابه. آف  هم که نمی ذاری. بی خبرم نذار

کجایی. وبلاگتم خراب شده بود. مجبور شدم قالبشو عوض کنم. حالا دیگه باید خودت بیای. بیای و قالب قبلیشو درست کنی...

امروز که این یک خط رو نوشتم چهارم دی ماهه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:52 توسط ستاره ی تو| |

نوشتم برای کسی که خیلی وقته براش ننوشتم.....

............. این چند تا نقطه چین رو هم خودم(مرتض) برای خودم نوشتم....

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:57 توسط ستاره ی تو| |

سلام خیلی دلتنگتم فقط همین و همین و بس

شهرعجیبیه انگار همه مردم با من غریبند وقتی می یام اینجا انگار فقط تو رو می شناسم انگار فقط تو توی این شهر آشنای منی دارم دیوونه میشم خیلی نزدیکم بهت تنهام می خوام بیام اما حتی شهامت این و ندارم که بیام و از دور ببینمت و برم خیلی ترسو شدم خوب آدما تغییر می کنند دیگه یه روز شهامت دیدن محبوبشون و از دور ندارن یه شب با کمال شجاعت شب می رن خونه محبوبشون واااااااااااااای یادته اون شبی که با هم رفتیم خونتون خیلی باحال بود خنده داره نه چقدر ذوقیدم واسه اینکه می اومدم خونت و تو از من غافل بودی غافل از این که یه دختر دیوونه بچگی کرده شب و روزش شدی تو و تو به من خیانت کردی نخواستی من و برای همیشه

فقط خواستی برای چند صباحی برای خوشی برای خاطره برای عشقی که دود شد و حسرتی که برای من موند تا آخر عمرم به تو چه مربوط بود که من می تونم با تو زندگی کنم یا نه به تو چه مربوطی بود که من سختی می کشم و نق می زنم یا نه من تو رو می خواستم بخاطرت صبر می کردم من دوست داشتم با تو تا آخر دنیا برم نه با اون ... اونی که هیچ جذابیتی نداره برام می فهمی من و ... به خدا نمیفهمی هیچ وقت نفهمیدی اما اگه من جای تو بودم می اومدم خواستگاریت تا اگه نشد حداقل این و تا آخر عمرم بدونم که تو اومدی نشد ... نه اینکه نخواستی و نتونستی و .........

ببخش سرم خورده به جایی خاطرت و آزرده کردم ... اگه نمی گفتم خودم خفه میشدم درکم کن خیلی تنهام.... همین الان که این دخترا با موتور نامزدشون یا دوست پسرشون می بینم دارم خفه می شم دارم می میرم دیوونه نمی تونم فراموش کنم نه الان می تونم نه قبلا نه هیچ وقت ....

عمر خوشی ما هم کم بود............ ولی در هر حال مرسی که گذاشتی مزه عشق و بچشم تا حسرت به دل از این دنیا نرم .... اصلا هم پشیمون نیستم به خاطر گناهی که کردم به خاطر لذتی که بردم به خاطر همه چیز....

 من و ببخش ..........جوابم و توی وبت بنویس طولانی بنویس منتظرم.............

هنوزم خراب نگاتم دوستت دارم به خدا

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:22 توسط ستاره ی تو| |


Design By : Night Skin